X
تبلیغات
گل مریم

گل مریم

برگ از درخت خسته میشه ..... ..... پاییز همه اش بهونه ست

برو، با رفتنت هيچ نمي شود...

 

 

    گل مريم، به دست تقدير، از باغ بلاگفا چيده شد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت 17:27  توسط مریم   | 

سپندار مذگان

         

 

                 

 

 

چند روزيه كه يك اس ام اس جالب روي تمام گوشي ها دست به دست مي چرخه:

« 29 بهمن ماه، روز سپندار مذگان، روز عشق و مهرورزي را همانند ايرانيان 3000 سال پيش به جاي ولنتاين جشن مي گيريم. ايراني باشيم»

تلنگر خوبيه براي اينكه بيشتر فكر كنيم و بيشتر بدونيم. سپندار مذگان جشن خيلي معتبريه و داستانش همه جا يك جور نوشته شده. مثلاً :

 

در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است. در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با ۲۹ بهمن، یعنی تنها ۳ روز پس از روز ولنتاین فرنگی. این روز «سپندارمذگان» یا «اسفندارمذگان» نام داشته است.
    
در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می‌‌کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. به‌عنوان مثال روز اول «روز اهورامزدا»، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی «بهترین راستی و پاکی» که باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی «شاهی و فرمانروایی آرمانی» که خاص خداوند است و روز پنجم «سپندارمذ» بوده است." سپندار مذ" لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می‌‌ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می‌‌نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می‌‌دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را به‌عنوان نماد عشق می‌‌پنداشتند. در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می‌‌شده است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می‌‌شد، جشنی ترتیب می‌‌دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلاً شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و که در ماه مهر، «مهرگان» لقب می‌‌گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندارمذ یا اسفندار مذ نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می‌‌گرفتند.
    
سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می‌‌کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می‌‌دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می‌‌کردند.

 

يك مطلب مفصل تر هم اینجا هست كه ارزش خوندنش رو داره.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 13:21  توسط مریم   | 

valentine

 

 

                                               

 

 

Happy Valentines Day 

 

 

to  you; who knows

 

 

 

LOVE

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 12:8  توسط مریم   | 

حقوق گرفتم

 

چندان دل و دماغ نوشتن ندارم، وقتش رو هم ندارم البته؛ اما محض اطلاع دوستاني كه گمان مي كنند سر جاليز ايستاده اند و ما را با نام " اوهوي،غمبرك"! صدا ميزنند عرض كنم كه ما حقوق هم گرفتيم و هنوز همان هستيم كه بوديم !!

ولي خداييش اين حقوق گرفتن خيلي به دهنم مزه كرد. گرچه فعلاً فقط 3 ماه گرفتم اما همونم يك شبه خرج شد!!  300000 تومن هديه واسه خانوادم گرفتم و خبر حقوق گرفتنم رو دادم و همه رو غافلگير كردم.

 

واسه كلاسم بايد يك كنفرانس بدم. عنوانش رو عجايب هفتگانه قديم و جديد انتخاب كردم. طي جستجو ها به اين سایت جالب رسيدم. يك قرعه كشي براي انتخاب عجايب هفتگانه دنياي جديد. جالبه كه ايران هيچ نماينده اي نداره!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 بهمن1385ساعت 11:34  توسط مریم   | 

ابرهای دلتنگی

 

يك ساعته كه هيچ كار نكردم. نشسته ام و به آسمون زل زدم. يك نفر از يك ساعت پيش داره ابرهاي آسمون رو جارو مي كنه، چقدر هم فرز و تروتميز! كلي ابر روي هم تلنبار شده. من مطمئنم اگه اين ابرهاي كوچولو يك كم بيشتر به هم فشرده بشن حتماً اشكشون در مي آد...

 

عجب گريه اي مي كنند اين ابرها! يعني چند وقته كه همديگر رو نديدند؟! هي دستشون رو مي اندازند گردن هم و اشك مي ريزند...

 

داشتم به غصه فكر مي كردم كه تنهايي بي هوا پريد بغلم، دستش رو انداخت گردنم و هر دو زديم زير گريه...

 

ابرهاي كوچولو، تنهايي ها و دلتنگي هاتون رو به من بسپارين. من براي باريدن تمام دلتنگي هاي دنيا بهونه دارم ....

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 بهمن1385ساعت 0:8  توسط مریم   | 

زمستان است

                          

 

                                    زمستان است

 

... و من هروقت مي گفتم كمي هم فكر خود باشم

هميشه در دلم دستت مرا از  من جدا مي كرد

زمستان بي دريغ اينجاست، بين دستهاي ما

برو، اين بار باور كن نمي گويم دگر برگرد !

 

آقاي باباي پري! هرچقدر دلت مي خواد به اين شعر بگو درپيت، چون مال من نيست!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت 8:35  توسط مریم   | 

بازی یلدا

 

همونطور كه كاملاً مشخصه چند وقتيه كه نه وبلاگ مي خونم، نه مي نويسم. نه اينكه وقت نداشته باشم  انگيزه و حوصله اش رو ندارم!

اتفاقي با بازي " شب يلدا" آشنا شدم و اتفاقي ديدم كه چند تا از دوستان با مرام، من رو به اين بازي دعوت كردند و از همون روز كودك درونم گير داده كه بريم بازي! گرچه اولين باري نيست كه تسليم اين كوچولو مي شم اما اميدوارم آخرين بار باشه!

خيلي جالبه آدم فكر كنه كه كدوم بخش از شخصيتش رو احتمالاً دوستانش نمي شناسند. البته دوستان مجازي اصولاً خيلي كم در مورد آدم شناخت دارند مخصوصاً اگر كسي خيلي از خودش ننويسه. من مي خوام چيزهايي رو اينجا بگم كه فقط جرأت مي كنم واسه دوستان مجازي ام بگم، آدم هايي كه مطمئن هستم هرگز نمي بينمشون!!

 

1-    دانشجو كه بودم عاشق پسري شدم كه تقريباً همه عاشقش بودند. خيلي زود تونستم كلي اطلاعات در موردش پيدا كنم و بعد حس كردم چه آدم بيخوديه! هميشه همينطور بوده، هر وقت كسي نظرم رو جلب مي كنه به دنبال شناختنش مي رم ، بعد از مدتي برام تبديل به يك آدم عادي ميشه! گمانم من هيچ وقت عاشق نشم. من فقط يك كنجكاو با درجه بسيار بالا هستم!

2-    سالهاي اول و دوم دانشگاه رو مشغول يك بازي بوديم با دوستم كه 3 سال از خودم بزرگتر بود. اون يك دوست پسر داشت كه براش مي مرد و اون دوتا مامان و باباي من بودند!! كلي هديه و خاطره از اون مامان و بابا دارم كه اميدوارم بتونم فراموششون كنم. از اون بابا ديگه خبري ندارم ولي دوستم با يكي ديگه ازدواج كرد و زندگي خوبي هم داره. ما حالا فقط دوستيم!

3-    دقيقاً 3 ساله كه وارد اينترنت شدم. ساختن ID و چت كردن، وبلاگ نويسي و حتي شعر گفتن و همه اينها فقط به خاطر يكي از همون كنجكاوي هايي بوده كه با گذشت 2 سال هنوز كامل نشده اما ديگه خسته ام كرده. احتمالاً بزودي تسليم زندگي خواهم شد. اين اولين باره كه كنجكاوي هام نيمه كاره رها ميشه و اثرات خيلي خيلي بدي در من گذاشته.

4-    هميشه در باره مسائل ديني و مذهبي با خودم كلنجار مي رم. يك مدت زدم تو خط بچه مذهبي، نماز و روزه مستحبي، قرآن و دعا و زيارت!! يك مدت هم بي خيال هرچي دستور ديني بود شدم اما هيچ كدوم نتونست من رو راضي كنه. اگرچه هميشه خودم رو به مهربوني خدا دلخوش مي كنم اما جداً از مردن مي ترسم.

5-    تنها چيزي كه تا حالا تونسته به معناي واقعي بهم آرامش بده گريه كردنه كه البته خيلي وقتها هم برام دردسر شده چون اين اشك هاي من غريبه و آشنا، تنهايي و جمع و دوست و دشمن سرشون نميشه.

 

 

درسته كه من زيادي تنبلم و دوستان زيادي هم ندارم اما شايد رفا و آرش عزيز چيزهايي براي گفتن داشته باشند.

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 دی1385ساعت 12:50  توسط مریم   | 

خزان زیبای زندگی

 

یک سال دیگه هم گذشت. اگرچه تاریکی هاش و سختی هاش زیادی زیاد

بودند اما گذشت و من همچنان به دنبال دریچه ای برای فراموشی خاطرات

گذشته می گردم که گفتند فراموشی گذشته لازمه شادی آینده است.

شادی هایی که گم شدند لابلای ای کاش ها و افسوس های امروز...

۲۳ آذر امسال هم گذشت و من یک قدم دیگه به آینده نزدیکتر شدم. یک

قدم به بزرگی یک سال

بزرگترین لذت زندگیم اینه که توی پاییز متولد شدم و چقدر ذوق می کنم که

 می تونم اینجوری بگم : ۲۴ خزان از عمرم گذشت...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 آذر1385ساعت 23:41  توسط مریم   | 

خلاف کاری

همینجوری حال می  کنم کار خلاف انجام بدم

الان من سر امتحان ICDL نشستم و ناظر گرامی هم همین بغل تشریف دارند

فعلا ۲ تا امتحان دادم Power point  و  internet   منتظر سوالات Access نشستم. تا حالا که خوب بوده ولی این آخری رو هیچی بلد نیستم. وقت امتحان داره تموم میشه و این خاتومه جیغ جیغو می خواد برگه ها رو جمع کنه

چه حالی داره کار خلاف

این بغل دستی هام چه بد بد دارند نگام می کنند!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آذر1385ساعت 9:15  توسط مریم   | 

اي بدبختي! اي بي پولي! اي بد شانسي! ...

 

ملت كار ميكنند، ما هم خير سرمون ....

بالاخره بعد از 2 ماه تكليف قراردادها روشن شد. عده از قراردادي ها رو پيماني كردند و عده اي همچنان قراردادي موندند . و حقوق قراردادي ها امروز پرداخت شد.

ما هم بنا به شرايط احتمال داديم قراردادي هستيم . با اعتماد به نفس رفتم بانك كه : خوب، من چقدر پول تو حسابم دارم؟(5 ماه حقوق طلبكارم!!) فرموندند حسابتون خاليه

كاشف به عمل اومد تعداد بسيار محدودي از كاركنان كه بنده خوش شانس يكي از اونها هستم هنوز بلاتكليف موندند، يعني نه پيماني اند نه قرار دادي! پس حقوق بي حقوق

 بابا، من چقدر محض رضاي خدا كار كنم؟ يعني الان خداي مهربون و دوست داشتني به اين امر راضي هستند؟!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت 0:38  توسط مریم   |